رویاهایم بی
حرارت عشق تو یخ بسته اند
و دیگر
بُعدی ندارم
فضایی از
احساس در من نیست
واژه ها را
گم کرده ام
عمرم لابلای خطوط تنت پنهان است
می خواهم
بنویسم اما
قلمم تنها
نام تورا می شناسد
ودیگر
هیچ.....
آزاده
5/تیرماه/1387

تمام تو پر است از صدای گریه های من
خودت را گم کردی و نمی دانی کجا
به
دنبال خودت هستی؟
توحتی نمی دانی که هستی؟
چشمهایم چراغ چشمک زن زندگی
توست
باور کن تو رابه بیراهه نمی برند!!
آزاده
29/فروردین/1387
23:54

تو نباشی خاموشی حاکم سرزمین عشق
ماست
آزاده

دلتنگ رفتن تو نیستم !
با منی
مثل نفس،
تو جریان داری!
بیشتر از خون
در رگ لحظه های من
به چشم هایم نگاه کن
نگاه پاییزیٍ من
به رنگ گل سرخ طعنه می زند
و باران همیشگی اش
آتش کینه را خاموش می کند
دم وبازدمم
هم کلاس عطر گلهای یاس اند
با هم مشق می نویسند
نقاشی می کشند
و تو را ورق می زنند
تو بیشتر از من بامنی
دیدی
دلتنگت نیستم!
آزاده
نهم ارديبهشت هزارو سيصد
هشتادو هفت
time:13.48pm

کاش من خواب می شدم
و تو بی اختیار در من فرو می رفتی،
نمی توانستی تنهایم بگذاری
آزاده
۲۵/مرداد /۱۳۸۴
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم
خشمي كه خفته در پس هر زه خنده اي
رازي نهفته در دل شبهاي جنگلي
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام زشت قحبه بدكار روزگار
من چيستم؟
بر جا زكاروان سبكبارآرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
من چيستم؟
تك لكه اي زننگ به دامان زندگي
وز ننگ زندگاني،آلوده دامني
يك زجه شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي وسرود نخوانده اي
من چيستم؟
لبخند پر ملالت پائيزي غروب
در جستجوي شب
يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات
گمنام وبي نشان
درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ...
دكتر علي شريعتي
ستاره به ماه چشمک زد ،
خورشید از خواب پرید
و زمین کودکانه لباسی به جنس با غچه پوشید
همه جا سبز شد !!
زمستان کوله بارش را بست
شور جرات گرفت وخستگی ترسید
شکوفه سر گرم آرایش درختان
خنده را دید که لی لی کنان می آمد
وغم که داغ می شد، در حسرت دلتنگی ام مرد
عشق پرنده شد ،
از قفس پرید
و دلم پرواز آموخت و
پروا زکرد وبالا رفت
سیب سرخ بیست ونهم را بویید
و زندگی
و جعبه ای پر از امید برایم هدیه آورد
آزاده
اسفند ماه ۱۳۸۶


در بهاری تازه دلهایتان
عاشق
صمیمی
نورانی
دریایی باشد
و همیشه سبز باشید همچو بهار
سال نو مبارک
دوستتون دارم
آزاده

هنوز قلبم از لکه ای که بر دامنش نشاندی داغدار است
و تمام من در نهایت پاکدامنی با سرخی آتشینش می سوزد !
نه لباس سفید درتنم تاب می آورد
ونه لبخند بر روی لبانم بوسه می کارد
شرم روی گونه هایم آوار است
و فراق توست که در چشمان من حلقه ها ی اشک را می آراید
انتظاری بی پایان در سینه ام بی قرار می کند
و بغض آیینه ایست بی نظیر برای تکرار نبودن های تو
آزاده
4/اسفندماه1386

وقتي پرنده ء نگاهت در چشمانم آشيانه ساخت
اشكها بي خانمان شدند
غم ها گريزان
لبخند پناه يافت
و صدايم شهامت گمشده اش را پيدا كرد
لبم داغي بوسه ات را شناخت
گوشم در را براي ميهمان باز كرد و
دوستت دارم عاشقانه وارد شد
خاطرهء تنهايي از دستانم پر كشيد
ومن ايستادم
وقتي تو آمدي
شعر هايم شعر شد
قلبم تپشي نو آموخت
زندگي ام از سرخي رها شد و
طعم ترش وشيرين انار زير زبانم مزه دار شد
وقتي تو آمدي
لبخند خدا زيبا تر و پناه دوامش بيشتر شد
آزاده
25/بهمن/86
10:26
Pm

When all my goals,my very soul Ain't
fallin'through I'm in need of U The trust in
my faith My tears and my ways is drowning
so I cannot always show it But don't doubt
my love
تقدیم به همه کسانی که صدای قاصدک ها را می شنوند ...
تقدیم به آنها که عاشق اند و عاشقی را دوست دارند ...
تقدیم به تو تویی که عشق را به قلبم هدیه دادی و رفتی...
قصه گو، قصه بگو
از تمام غصه ها
حرفي از نگفته ها
آرزوي قلبم و فكرم و خيالم و ...
همه رو برام بگو !
بگو از تنها شدن
عاشق خدا شدن
بگو از قصه ي قلبم ... تو بگو !
قصه گو،برام از دلم بگو!؟
كه چطور ربوده شد؟ اينطوري خموده شد؟
شعر چشمام و بگو... غربت صداي من ...
عاشقي، نه... !
هواي من
قصه گو، تو بگو !
چرا من تنها شدم؟
مثل قطره از چشماش رها شدم ؟
خوب بگو!
**
چطوري قلبم ولرزوند ؟
منو از جدايي ترسوند؟
شعر و تو چشماي من ديد
عشق و از نگاه من خوند ؟
اون چطور فهميدكه قلبش توي قلب من اسيره؟،
بدون صداو اسمش دل من كم كم ميميره؟
اي خدا ..............
آخه من تا كي بايد تنها باشم
عاشق عشق تو اين دنيا باشم
من تا كي فقط بايد عاشق خدا باشم
قصه گو، تو بگو !
كه چي شد اينطوري شد؟
مگه عاشقم نبود؟
پس چرا منو نبرد؟؟
عشق من با اون صدا
منو به خدا سپرد
اون برام اين مي خوند: « عزيزم خدا نخواست »
منو عاشق كرد و رفت.
قلب و جونم بي صداي اون شكست
من ، خدا خدا مي كردم
عشقم و صدا مي كردم
اما اون صدا مو نشنيد
حتي حالم و نپرسيد
روح من دوباره پوسيد
آزاده
12اردیبهشت1384

دیگر نه پسر شجاعی است که با شین شین
حرف زدنش لبخندبزنم؛نه شیپورچی ای که چشمانش
از بدجنسی ( آن هم به صورت ضربدر سفید )
برق بزند نه آنتی که توی دلم به اش فحش بدهم؛

نه لی لی بیتی که از آن گیلاسهای خوشمزه توی
