|
یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می
برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به
او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان، هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را می کشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ... مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند
همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند
و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد
چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده
شده است. یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز
خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است. بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست،
فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها
هم او را همراهی میکردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند. از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در
داستانهای خود شرح میدادند که: عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها
میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب،
گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...
راهی جز این نداشتم ............ باور کرده بودم که حقی برای زندگی دارم ایرانی هستم، باور کرده بودم ایران مردمی ترین است ...... واقعا نمی دونم چی مینویسم و چیکار میکنم فقط می دونم هرکسی آروم بشینه خائن تر از اونهایی که ما ها رو خر فرض کردن اگه همه با هم باشیم از هیچی نترسیم حق به کرسی میشینه امید تو دل هامون نباید بمیره و نباید میدون واسه این حیوانات آدم نما باز باشه یه یا علی و یا حسین و توکل به خدا راه رو برام باز میکنه خیلی خیلی دلم پره ..... دلم خون خوش بحال اونهایی که نیستن و نمی بینن...
ایران همیشه سبز باقی خواهد ماند.
راستش رو بخواین مدت ها بود دل نوشته ای نداشتم فقط مینوشتم که نوشته باشم اما به نظرم این دوتا جمله ی کوتاه خیلی دلنوشته اند
به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد: اندکی بیشتر زیر باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند 1388/1/10
دوشنبه ۲۴ فروردین نخستین نشست" دگرخند "با موضوع نقد کتاب معجزهی شعر طنز با حضور طنازانی چون آقای رضا رفیع و آقای اسماعیل امینی برگزار می شود! علاقهمندان میتوانند ساعت 16 روز یاد شده به سالن شماره 2 تالار اندیشه حوزه هنری واقع درتقاطع خیابانهای حافظ و سمیه مراجعه کنند.
ما رنج دراین کتاب بردیم بسی معشوقه
ی نیک ماست در هر نفسی گویند به عاریت بده تا خوانیم معشوقه به عاریت نداده است کسی! جهت تهیه کتب می توانید به نشر ثالث خیابان کریم خان - بین خ ایرانشهر و ماهشهر - پلاک 150 88325376-77مراجعه بفرمایید.تلفن تماس
خدایا کفر نمیگویم،
تاريكترين لحظه شب ، لحظه قبل از طلوع آفتاب است ؛ هر شب تاريكي روزي به
سپيدي صبح خواهد انجاميد ، باشد كه در آن لحظه ماه را از ياد نبريم . ندانم
، ندانستم كه بودي؟ كه هستي؟
از كجايي ؟ ولي ........ هر چه بودي
پيمانه وجودم برايت كم بود. با توام تویی که اینو برام نوشتی نمی دونم چی
صدات کنم مهربونم ؟ عزیزم؟ نازنینم؟؟؟؟ به قول نزار قبانی: تو ثانیه ای هستی که عقربه ی هیچ
ساعتی توان شکستنت را ندارد. 1387/9/5 تولدت پیشاپیش مبارک
. . . شاید آیینه ی دلش کورشده باشد؟! دیشب همه آنچه را که در سینی انعکاس عشقم به او
داده بودم بی هوا پس فرستاد!! چه طعم گسی داشت مرور با تو بودن ها . . . آزاده 1387.8.11
گاهی سعی
برای فراموش کردن یک خاطره بد،خوب،...حتی یک عشق ناب باعث ثبت آن
در تمام لحظات عمر می شود ************** چشمانت حک شده اند بر دقایقم عقربه های دقیقه شمار ساعتم در جستجوی با توبودن هفته و ماه حتی سال را گم کرده ! بی زمانم نبودنت گل زمانم را پوچ کرده و اقامت همیشگی ات در قلبم ثبت شده، من دیگر تکاپو نمی کنم تو همچنان از آن منی. آزاده بیست و هشت شهریور هزاروسیصد و هشتادو
هفت
رویاهایم بی
حرارت عشق تو یخ بسته اند و دیگر
بُعدی ندارم فضایی از
احساس در من نیست واژه ها را
گم کرده ام عمرم لابلای خطوط تنت پنهان است می خواهم
بنویسم اما قلمم تنها
نام تورا می شناسد ودیگر
هیچ..... آزاده 5/تیرماه/1387
تمام تو پر است از صدای گریه های
من خودت را گم کردی و نمی دانی کجا
به دنبال خودت هستی؟ توحتی نمی دانی که هستی؟ چشمهایم چراغ چشمک زن زندگی توست باور کن تو رابه بیراهه نمی برند!! آزاده 29/فروردین/1387 23:54
تو نباشی خاموشی حاکم سرزمین عشق ماست آزاده
دلتنگ رفتن تو نیستم ! با منی مثل نفس، تو جریان داری! بیشتر از خون در رگ لحظه های من به چشم هایم نگاه کن نگاه پاییزیٍ من به رنگ گل سرخ طعنه می زند و باران همیشگی اش آتش کینه را خاموش می کند دم وبازدمم هم کلاس عطر گلهای یاس اند با هم مشق می نویسند نقاشی می کشند و تو را ورق می زنند تو بیشتر از من بامنی دیدی دلتنگت نیستم! آزاده نهم ارديبهشت هزارو سيصد
هشتادو هفت time:13.48pm
کاش من خواب می شدم و تو بی اختیار در من فرو می رفتی، نمی توانستی تنهایم بگذاری آزاده ۲۵/مرداد /۱۳۸۴
من چيستم؟ افسانه اي خموش در آغوش صد فريب گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم خشمي كه خفته در پس هر زه خنده اي رازي نهفته در دل شبهاي جنگلي من چيستم؟ فريادهاي خشم به زنجير بسته اي بهت نگاه خاطره آميز يك جنون زهري چكيده از بن دندان صد اميد دشنام زشت قحبه بدكار روزگار من چيستم؟ بر جا زكاروان سبكبارآرزو خاكستري به راه گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان اندر شب سياه من چيستم؟ تك لكه اي زننگ به دامان زندگي وز ننگ زندگاني،آلوده دامني يك زجه شكسته به حلقوم بي كسي راز نگفته اي وسرود نخوانده اي من چيستم؟ لبخند پر ملالت پائيزي غروب در جستجوي شب يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات گمنام وبي نشان درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ... دكتر علي شريعتي
ستاره به ماه چشمک زد ، خورشید از خواب پرید و زمین کودکانه لباسی به جنس با غچه پوشید همه جا سبز شد !! زمستان کوله بارش را بست شور جرات گرفت وخستگی ترسید شکوفه سر گرم آرایش درختان خنده را دید که لی لی کنان می آمد وغم که داغ می شد، در حسرت دلتنگی ام مرد عشق پرنده شد ، از قفس پرید و دلم پرواز آموخت و پروا زکرد وبالا رفت سیب سرخ بیست ونهم را بویید و زندگی آزاده اسفند ماه ۱۳۸۶ در بهاری تازه دلهایتان عاشق صمیمی نورانی دریایی باشد و همیشه سبز باشید همچو بهار سال نو مبارک دوستتون دارم آزاده
هنوز قلبم از لکه ای که بر دامنش نشاندی داغدار است و تمام من در نهایت پاکدامنی با سرخی آتشینش می سوزد ! نه لباس سفید درتنم تاب می آورد ونه لبخند بر روی لبانم بوسه می کارد شرم روی گونه هایم آوار است و فراق توست که در چشمان من حلقه ها ی اشک را می آراید انتظاری بی پایان در سینه ام بی قرار می کند و بغض آیینه ایست بی نظیر برای تکرار نبودن های تو آزاده 4/اسفندماه1386
وقتي پرنده ء نگاهت در چشمانم آشيانه ساخت اشكها بي خانمان شدند غم ها گريزان لبخند پناه يافت و صدايم شهامت گمشده اش را پيدا كرد لبم داغي بوسه ات را شناخت گوشم در را براي ميهمان باز كرد و دوستت دارم عاشقانه وارد شد خاطرهء تنهايي از دستانم پر كشيد ومن ايستادم شعر هايم شعر شد قلبم تپشي نو آموخت زندگي ام از سرخي رها شد و طعم ترش وشيرين انار زير زبانم مزه دار شد لبخند خدا زيبا تر و پناه دوامش بيشتر شد آزاده 25/بهمن/86 10:26 Pm
When all my goals,my very soul Ain't fallin'through I'm in need of U The trust in my faith My tears and my ways is drowning so I cannot always show it But don't doubt my love تقدیم به همه کسانی که صدای قاصدک ها را می شنوند ... تقدیم به آنها که عاشق اند و عاشقی را دوست دارند ... تقدیم به تو تویی که عشق را به قلبم هدیه دادی و رفتی...
قصه گو، قصه بگو از تمام غصه ها حرفي از نگفته ها آرزوي قلبم و فكرم و خيالم و ... همه رو برام بگو ! بگو از تنها شدن عاشق خدا شدن بگو از قصه ي قلبم ... تو بگو ! قصه گو،برام از دلم بگو!؟ كه چطور ربوده شد؟ اينطوري خموده شد؟ شعر چشمام و بگو... غربت صداي من ... عاشقي، نه... ! هواي من قصه گو، تو بگو ! چرا من تنها شدم؟ مثل قطره از چشماش رها شدم ؟ خوب بگو! ** چطوري قلبم ولرزوند ؟ منو از جدايي ترسوند؟ شعر و تو چشماي من ديد عشق و از نگاه من خوند ؟ اون چطور فهميدكه قلبش توي قلب من اسيره؟، بدون صداو اسمش دل من كم كم ميميره؟ اي خدا .............. آخه من تا كي بايد تنها باشم عاشق عشق تو اين دنيا باشم من تا كي فقط بايد عاشق خدا باشم قصه گو، تو بگو ! كه چي شد اينطوري شد؟ مگه عاشقم نبود؟ پس چرا منو نبرد؟؟ عشق من با اون صدا منو به خدا سپرد اون برام اين مي خوند: « عزيزم خدا نخواست » منو عاشق كرد و رفت. قلب و جونم بي صداي اون شكست من ، خدا خدا مي كردم عشقم و صدا مي كردم اما اون صدا مو نشنيد حتي حالم و نپرسيد روح من دوباره پوسيد آزاده 12اردیبهشت1384
دیگر نه پسر شجاعی است که با شین شین حرف زدنش لبخندبزنم؛نه شیپورچی ای که چشمانش از بدجنسی ( آن هم به صورت ضربدر سفید ) برق بزند نه آنتی که توی دلم به اش فحش بدهم؛ نه لی لی بیتی که از آن گیلاسهای خوشمزه توی تیتراژ کارتون بخورد؛ نه کاپیتان اسماجی که صبح تا شب دنبال طلاهای جزیره ناشناخته باشد؛
ازخداپرسيدم، چطورمي توان بهتر زندگي كرد گفت : گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، وبدون ترس براي آينده آماده شو. وترس را به گوشه اي انداز و شك هايت راباورنكن زندگي شگفت انگيز است،
دست نوشته ها همان پوشه هایی ست که ما آن را برای خودمان باز مي كنيم تا جملات ، اشعار و متون کوتاهی را که در یک نقطه از زمان ثبت مي کنیم و گه گاه آن را در اختیار دیگران قرارمي دهیم . اکنون از تو می خواهم که قشنگ ترین ، آرامش بخش ترین ، زیباترین ها یت را برایم نیز زمزمه کنی ! بیا و با زمزمه اي دوباره دلي را آرام و دلي را شاد كن. دوست خوبم تازماني كه قلبم مي تپد منتظرت هستم و با گوش وچشم جان پذيراي زمزمه هايت مي مانم در انتظارتان: آزاده
چیزی نگو حقیقت را ورق نزن از مرورش می ترسم برو ... و رها کن برای همیشه برو! من تنها نیستم کسی اینجا هست که در وجودش گم می شوم وخدا هر لحظه هم آغوشی ما را تماشا می کند و صدای من در گوش خدا پُراست هر آن ، می شکفم گُر می گیرم ، در او ، تا هیچ کجا راهی نیست رسیدن ساده و جدایی محال گم که می شوم هر آنچه بخواهم مال من است حتی خدا هم خدای من است باور کن وبرو... بترسم بغلم می کند سکوتِ سردِ ترس ، ویرانی را لمس می کند غم همبستردرد می شود ناله می گریزد دریایی به جام شراب دلم جاری می شود عشق جریان می گیرد و آزاده ، زنده می شود در وجودش گم می شوم تمام هست ها یم ذوب می شود آرام و بی فریاد م لمسِ لذت با او داغ است چقدر گم شدن در اورا دوست دارم هر لحظه تجربه ی اوج بودن ، زنده است ومن در او شادم شادِ شادِ شاد اینبار باورم کرد! و برای همیشه رفت واو هرگز ندانست هم آغوشی من با خیال او بود حقیقتم این است چه کسی می داند حقیقت چه ارزشی دارد؟؟؟ آزاده ۳بهمن ۱۳۸۶ ۱۵:۴۰
تو در مني و بيرون از وجودم به دنبالت مي گردم؟؟؟ در ميان كوله بار خاطرها اثرت را مي جويم تنها ذره اي از تورا مي يابم!؟ خوب كه نگاه مي كنم مي بينم اكنون تكه اي از خودم را در تو يافته ام!!!! آزاده ۱۸ شهریور۱۳۸۶ 9:35 am آزاده
تو چه كرده اي با دل تنهاي من؟ چه نرم نرمك با تيشه ي نگاهت اندام روحم را نوازش كردي و رفتي آزاده
الهی در خیال گنگ مرغان وحشی آنچه می پنداشتم گم کرده ام یافتم زیرا به سوی تو آمده ام الهی استواری دادی سپاس الهی محبت دادی سپاس الهی امیدواری دادی سپاس الهی عشق دادی سپاس الهی مادر دادی و صفا به سجده می افتم و به در گاهت بار ها می گویم الهی سپاس الهی سپاس الهی سپاس آزاده... آذر ماه ۱۳۷۹
بوی آخرین روزهای سفر را می شنوم دیگر نمی توانم زمان را از ساعتها بدزدم لحظه ها در فرارند و ثانیه ها گنگ! باور نمی کنم اما... باید راهی شوم وقت تنگ است قلب چمدانم را می بندم و تکه ای از تو را آرام لابه لای دهلیزها و بطنها پنهان می کنم ! حال می دانم... قابی نو برای عکست ساخته ام از جنس خون سفت می فشارمش چشمانم پر خون می شود گونه هایم نمناکتر از باران شمال باور نمی کنم آزاده ۱۸شهریور۱۳۸۶ت
|
About![]()
روزهاست Archivesتیر 1388خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
*** GOLF ***
زنده یا شاملو |