پشت سکوتم ...
تنها چيزي كه از تو باقي مانده همين سكوت من است و ديگر هيچ.......
چیزی نگو حقیقت را ورق نزن از مرورش می ترسم برو ... و رها کن برای همیشه برو! من تنها نیستم کسی اینجا هست که در وجودش گم می شوم وخدا هر لحظه هم آغوشی ما را تماشا می کند و صدای من در گوش خدا پُراست هر آن ، می شکفم گُر می گیرم ، در او ، تا هیچ کجا راهی نیست رسیدن ساده و جدایی محال گم که می شوم هر آنچه بخواهم مال من است حتی خدا هم خدای من است باور کن وبرو... بترسم بغلم می کند سکوتِ سردِ ترس ، ویرانی را لمس می کند غم همبستردرد می شود ناله می گریزد دریایی به جام شراب دلم جاری می شود عشق جریان می گیرد و آزاده ، زنده می شود در وجودش گم می شوم تمام هست ها یم ذوب می شود آرام و بی فریاد م لمسِ لذت با او داغ است چقدر گم شدن در اورا دوست دارم هر لحظه تجربه ی اوج بودن ، زنده است ومن در او شادم شادِ شادِ شاد اینبار باورم کرد! و برای همیشه رفت واو هرگز ندانست هم آغوشی من با خیال او بود حقیقتم این است چه کسی می داند حقیقت چه ارزشی دارد؟؟؟ آزاده ۳بهمن ۱۳۸۶ ۱۵:۴۰

